راوی :
سلام بر صبر خدایی اش، که ما را الهام بخش صبوری در راه حق است.
سلام بر صلح حماسی اش، که ما را آموزگار عمل به تکلیف و تبعیّت از وظیفه است.
سلام بر بقیع غریبش، که رواق مظلومیّت اهل بیت و شیعه است.
سلام بر آن مسموم شهید، بر آن مظلومیّت مجسّم و تجسّم مظلومیّت.
اینک... ماییم و مائده کرامت آن «کریم اهل بیت»، که پیوسته گسترده است و خوشه چینان معنویّت و ایثار را مهمان فضایل خویش ساخته است.
علامه طبرسی چنین آورده است:
"معاویه به منظور قتل امام حسن علیه السلام، زهری برای جعده دختر اشعث که همسر امام علیه السلام بود، فرستاد و به او مژده ازدواج با پسرش یزید را داد و گفت: چون این زهر را به خورد حسن بن علی علیهما السلام دهی، من تو را به عقد یزید، پسر خود در آورده، ملکه جهان گردانم و چون آن ملعون امام حسن علیه السلام را زهر خورانید و امام علیه السلام به شهادت رسید، به شام رفت و گفت: من به عهدم وفا کردم و اینک وقت احسان توست. معاویه گفت: از پیش من دور شو؛ زنی که با مثل حسن بن علی علیه السلام نسازد، به یقین با پسرم هم سازش نخواهد کرد؛ زیرا که شرافت و کرامت نسب با حسن علیه السلام بود و تو که با فرزند رسول خدا صلی الله علیه وآله سازش نکردی، با پسر من سازش نخواهی کرد."
عرب خوان :
ای مقتدای دستِ تمام كریم ها
مولای سبز پوش، امام كریم ها
ای چشمه سار فیض خدا كوثر لبت
ای جای چشم فاطمه دور و بر لبت
عالم گدای ریزه خور خوان دست توست
روزی میان سفره ی احسان دست توست
راوی:
قصه از ابتداي مدينه شروع شد
در بين كوچه هاي مدينه شروع شد
داغي دوباره بر جگر درد و غم زدند
آري دوباره حادثه اي را رقم زدند
غربت كه در حوالي يثرب مقيم بود
اين بار نيز قسمت مردي كريم بود
مردي كه از اهالي شهر فريب ها
از آشنا ، غريبه و از نانجيب ها
انبوه درد و داغ و مصيبت به سينه داشت
يك عمر آه و ناله ز اهل مدينه داشت
گاهي شرر به بال و پر قاصدك زدند
گاهي ميان كوچه به زخمش نمك زدند
هم سنگ دينِ آينه بر سينه مي زدند
هم سنگ كين به ساحت آئينه مي زدند
نه داشتند طاقت اسلام ناب را
نه چشم ديدن پسر آفتاب را
خورشيد را به ظلمت دنيا فروختند
حق را به چند سكه خدايا فروختند؟
بر احترام نان و نمك پا گذاشتند
مرد غريب را همه تنها گذاشتند
حتي ميان خانه كسي محرمش نبود
دلواپس غريبي و درد و غمش نبود
تنها تر از هميشه پر از آه حسرت است
اشكش فقط روايت اندوه و غربت است
حالا دلش گرفته به ياد قديم ها
در كوچه هاي خاطره مثل نسيم ها
بغضش کبود مي شود و ناله مي شود
راوي اين غروب چهل ساله مي شود
حالا بماند اينکه چرا مو سپيد شد
در بين كوچه هاي مدينه شهيد شد
روزي که شعله هاي بلا پا گرفته بود
قلبش ز بي وفايي دنيا گرفته بود
بادي سياه در وسط کوچه مي وزيد
اشکي کبود راه تماشا گرفته بود
مي ديد نامه هاي فدک پاره پاره شد
در کوچه دست مادر خود را گرفته بود
در تنگناي کوچه اندوه و بي کسي
ابليس راه حضرت زهرا گرفته بود
ناگاه ديد نقش زمين است آسمان
کي مي رود ز خاطرش اين داغ بي کران
زخم دل شکسته و مجروح کاري است
خون گريه هاي داغ چهل ساله جاري است
مظلوم تا هميشه اين شهر مي شود
وقتي که مرهم جگرش زهر مي شود
آثار زهر بر بدنش سبز مي شود
گل کرده است و پيرهنش سبز مي شود
جز چشم هاي خسته او که فرات خون...
دارد تمام باغ تنش سبز مي شود
يک تشت لاله از جگرش شعله مي کشد
يک دشت داغ از دهنش سبز مي شود
آن کهنه کينه هاي جمل تازه مي شوند
يک باغ زخم بر کفنش سبز مي شود
اشقیا خوان1 :
از ستم کینهی گردون که به تدبیر و حیل در همه دوران صفت دشمنیش از همه بیش است بخوبان و بزرگان و سترگان و دلیران و امیران و شجاعان و نجیبان و اصیلان و کریمان و رحیمان و سر اینکه در آنهاست همه جمع صفات حسنه لیک عجب در همه اوقات به هر دوره و هر عصر و زمان سخت گرفتار بلیات و دچار ستم طایفهی جانی و ناپاک سیه دل، همه سوی ره باطل ، همه خونخواره و کاهل، همه محروم ز حاصل، همه با کفر مقابل، همه از آتیه غافل، همه غداره و جاهل، پسر فاطمه را با همه اوصاف پسندیده بدست زن خونخوارهی غدارهی غافل ز خدا و بدکیش، به عنوان زن خویش، بدون غم و تشویش، تو ای چرخ بکشتیش، بدان حیله که در هر ستم پیشهی جرارهی بی عاطفتی بدتر از آن جعده نیامد و نیاید که حسن را ز پی وعدهی عقد پسر شوم معاویهی سگ باز ورق باز لعین، ظالم لامذهب بی دین، جفا گستر و پرسینه ز کین، قاتل برجستهترین، نابغه و نادرهی عصر و زمان، بر همهی خلق جهان، از اثر سم شرربار بجانش بفشانید و بخونش بکشانید و بمرگش بنشانید زنان حرم محترم آل عبا را. جگر گوشهی زهرا، گل گلشن طاها.
اشقیاخوان2 :
آیا شده بال و پرت افتاده باش
در گوشه ای از بسترت افتاده باشد
آیا شده مرد جمل باشی و اما
مانند برگی پیکرت افتاده باشد
آیا شده در سن وسال کودکی ات
جایی ببینی مادرت افتاده باشد
آیا شده در لحظه های آخرینت
چشمت به چشم خواهرت افتاده باشد
من شک ندارم که عروس فاطمه نیست
وقتی به جانت همسرت افتاده باشد
آیا شده سجاده ات هنگام غارت
دست سپاه و لشگرت افتاده باشد
اشقیا خوان 3 :
اینکه از زهر جفا جای به بستر دارد
طشتی از خون دل خویش برابر دارد
چشمهایش به در و منتظر آمدنیست
زیر لب زمزمه مادر مادر دارد
جگرش سوخته از یک غم و یک غربت نیست
داغ ارثیست که در سینه مکرر دارد
زهر تنها کس و کار دل او گشت اگر
یادگاریست که از کینه همسر درد
پیش چشمش که توانسته بروی منبر
_ رود و دست به سبّ پدرش بردارد؟!
لحظه های سفرش در بغلش می گیرد
چادری را که بوی یاس معطر دارد
آرزو داشت نمی دید در آن کوچه تنگ
مادرش روی زمین لاله پرپر دارد
گفت با گریه حسینم... تو دگر گریه مکن
که حسن میرود و سایه خواهر دارد
آه... لایوم کیوم تو که در صحرا کیست؟
جسم صدچاک تو از روی زمین بردارد
راوی:
زماني که امام حسن عليهالسلام به شهادت رسيد، بنيهاشم کساني را به نقاط مختلف مدينه فرستادند تا اين خبر را به گوش انصار برسانند، گفته شده است که هيچ کسي در خانه خود نماند. زنان بنيهاشم به مدت يک ماه در سوگ امام عليهالسلام مجلس عزا به پا داشتند.
طبري نیز به نقل از امام باقر عليهالسلام آورده است که مردم مدينه هفت روز به مناسبت شهادت فرزند پيامبر صلي الله عليه و آله به عزا نشستند و بازار بسته بود.
اشقیا خوان 3:
جانم فدای لحظۀ جان دادن او
كار خودش را كرد آخر سر، زن او
مانند كوچه باز غافلگير گشته
بسیار جانسوز است ساکت ماندن او
از بس که خون آورده بالا گوییا که
خون گریه دارد می کند پیراهن او
كرببلا شد حجره اش، آن لحظه ای که
از تشنگی شد تيره چشم روشن او
آقا نمی ترسد ، خدا می داند اين را
ازشدت زهر است می لرزد تن او
فرزند زهرا مثل زهرا خون جگر شد
اين را روايت كرد طرز رفتن او
ای كاش مثل مادرش شب دفن می شد
تا تير بر جسمش نمی زد دشمن او
با اينكه غمگينيم ، امّا شكر ديگر
مخفی نشد مانند زهرا مدفن او
اشقیاخوان2 :
الا ای حاکم شهر مدینه
که مهر حق نشان داری به سینه
بنی هاشم به سر صد فتنه دارد
که میخواهد در این دم خون ببارد
به سر دارد که نعش ماه افلاک
کنار قبر پیغمبر کند خاک
کنون نعش حسن ع بر دست دارد
که بر بالین پیغمبر سپارد
مگر عثمان کنارش کرده مدفن
که اینک مجتبی خواهد شود دفن
مروان حکم :
کنون منم ب مدینه شهنشه این شهر
به حکم حضرت مروان نشسته تشنه به زهر
منم ک شهر مدینه به عالمی نامی ست
دگر زمانه شوق و زمان خوش کامی ست
به حکم من همه دنیا به مسلمی نازد
به پیش صولت شیرم زمانه میبازد
به حکم پاک خلیفه به خون نشسته حسن ع
به دست پاک زمانه قدش شکسته حسن ع
مروان حکم :
این زمین زمین من است
نگذارم که حسن ع دفن شود
مروان حکم :
به تیر خصم زمانه زنم به نعش حسن ع
نمیشود ک کنار نبی کند مدفن
بسوزم از دل سنگم سلاله زهرا س
شود خون به جگر پاک حضرت طاها
{بازی تشیع جنازه و تیرباران}
نوشته شده توسط صمد یعقوبی در یکشنبه هفتم آذر ۱۳۹۵ ساعت 8:5 موضوع | لينک ثابت
درباره وبلاگ

فهرست اصلي
دوستان
گروه فرهنگی هنری عترت
چن ون/جلیل سلمان
یادها و خاطرات سیمان داراب
پايگاه اطلاع رساني حکومت جهاني امام مهدي
پيوندهاي روزانه
آخرين نوشته ها
متن تعزیه شهادت حضرت علی اصغر علیه السلام و حضرت سیداشهدا عله السلام
متن جدید تعزیه شهادت حضرت عباس علیه السلام
نداند بجز ذات پروردگار
دوباره پنجم فروردین و روز داراب در راه هست...........
تبریک سال نو
مجلس تعزیه شهادت حضرت سیدالشهداء (ع) و طفل شیرخوار (ع)
دو مجلس تعزیه شهادت حضرت علی اکبر(ع) و علمدار کربلا(ع)
صدسال به از این سالها
تعزیه شهادت حضرت علی اصغر(ع) و امام حسین (ع)
متن تعزیه شهادت حر و حضرت عباس(ع)
نوشته هاي پيشين
تیر ۱۴۰۲
آذر ۱۴۰۱
فروردین ۱۳۹۸
شهریور ۱۳۹۷
فروردین ۱۳۹۷
شهریور ۱۳۹۶
خرداد ۱۳۹۶
آذر ۱۳۹۵
مهر ۱۳۹۵
شهریور ۱۳۹۵
فروردین ۱۳۹۵
آذر ۱۳۹۴
آبان ۱۳۹۴
مهر ۱۳۹۴
تیر ۱۳۹۴
اسفند ۱۳۹۳
دی ۱۳۹۳
آذر ۱۳۹۳
مرداد ۱۳۹۳
خرداد ۱۳۹۳
مهر ۱۳۹۲
مرداد ۱۳۹۲
تیر ۱۳۹۲
خرداد ۱۳۹۲
اردیبهشت ۱۳۹۲
اسفند ۱۳۹۱
بهمن ۱۳۹۱
آذر ۱۳۹۱
شهریور ۱۳۹۱
مرداد ۱۳۹۱
تیر ۱۳۹۱
خرداد ۱۳۹۱
اردیبهشت ۱۳۹۱
فروردین ۱۳۹۱
اسفند ۱۳۹۰
دی ۱۳۹۰
آرشيو
ساير امکانات
^ بالاي صفحه ^